X
تبلیغات
زولا

دانلود دکلمه بسیار زیبای پر پرونه با صدای زنده یاد مازیار مقدم 

به همراه متن کامل شعر

این دکلمه واقعا فوق العادس مطمئنم خیلیا مثل من باهاش خاطره دارن

لینک دانلود درهمین صحفه پایین متن شعر قرار دارد.


نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال .


پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل بیاد آورد ایام وصال


از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دوسال ازعمر رفت و برنگشت 


دل بیاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را

آن دو چشم مست آهو وار را


همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود


آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین وهم زبان شد با من او


خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او


دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی


وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر


مست او بودمزه دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر


آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد


گفتمش...

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گرگشایی چشم دل زیباست دل


گر تو ذورق وان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل


دل زه عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده


گفت...

گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست میدارمبدان


شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان


با توشادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من


گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افزون شده


جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده


بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش


در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جانبود


دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبانبود


خوبی او شهره آفاق بود

در نجابت در نکویی طاق بود


روزگار......

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما رانداشت


پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت


آخراین قصّه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس


یار ما را از جدایی غمنبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود


بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشقجز ماتم نبود


با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم آن عهد و پیمان راشکست


بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست


آنکبوتر عاقبت از بند رفت

رفت و با دلداری دیگر عهد بست


با که گویم او که همخون من است

خسم جان و تشنه خون من است


بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد


آن طلا حاصل به این قیمت نشد

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست


از غمش با دود و دم هم دم شدم

باده نوش غصهاو من شدم


مست و مخمور و خراب از غم شدم

زره زره اب گشتم کمشدم



آخر اتش زد دل دیوانه را...

آخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را


عشق من...

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر


خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت فردا را نگر


آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و برروزگارم دل نبند


عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین، گسسته تار وپود


گر چه اب رفته باز اید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود


بعداز این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با اویاد تو ما را بس است.







تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 02:13 | نویسنده : ghobadi | نظرات (11)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.