خوشبخت ترین بندگان

شب کریسمس بود و ھوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاھای برھنهاش را روی برف جابه جا میکرد
 تا شاید سرمای برفھای کف پیاده رو کمتر آزارش بدھد،
صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاھش چیزی موج میزد،
 انگاری که با نگاھشنداشته ھاش رو از خدا طلب میکرد، 
انگاری با چشمھاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاھی به پسرک که محو تماشا بود انداخت 
و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آھای، آقا پسر.....!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. 
چشمانش برق میزد "وقتی آن خانم، کفشھا را به او داد.پسرک با چشمھای
خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا ھستید؟
- نه پسرم، من تنھا یکی از بندگان خدا ھستم!
- آھا، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از ھمه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


تاریخ : سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1393 | 23:57 | نویسنده : ghobadi | نظرات (1)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.